تبلیغات
Day Dream - ♥اون شب(قسمت 1)♥ Day Dream - ♥اون شب(قسمت 1)♥

♥اون شب(قسمت 1)♥

جمعه 9 اسفند 1392 08:42 ب.ظ

نویسنده : ★Uzumaki Stella★
ارسال شده در: Stories ،
استل:بچه هااااااا سلام تصمیم گرفتم که داستانم رو از این به بعد تو وبلاگم قرار بدم حتما سر بزنید! شب بود اصلا خوابم نمیبرد رفتم بالا سر خواهر بزرگم!
-دافنه دافنه دافنههههههههه
دافنه:هوممممممممم..........استلا.........بگیر بخواب شبه ها!!
-نه آجییییی ببین آسمون رو!ستاره ها همه بیدارن!پس منم نمیخوام بخوابم!میخوام باهاشون بیدار بمونم و حرف بزنم !!!
دافنه:دوست داری بریم حیاط دراز بکشیم!؟
-آره آره!!!!!!!!!!!!!!
(دستش رو محکم گرفتم و با خودم کشوندمش)
دافنه:هه استلا آروم تر.......
-خب بیا قایم موشک بازی کنیم!!!!!!!
دافنه:هیییی باشه!!!
-خب 1-2-3-4-5 تو چشم میزارییییییییی!
دافنه:بازم مننننننن!؟
-آره !!!!!!!!ههههههه الا تا 20 بشمر تا من برم قایم بشم!!!!!
دافنه:تا 10 بیشتر نمیشمرم!!!!!
-دافنههههههه چشمات رو ببین دیگهههههههههههههههه
دافنه:صب کن استلا!
-چیهههههه!؟
دافنه به شرطی چشم میزارم که از قدرتت ستفاده نکنی و بخوای تقلب کنی باشه!؟؟؟؟؟؟؟؟
-باشه حالا خدافظظظظظظ!
دافنه :هیییییییی
(1-2-3-4-....)
(داشتم همین جوری میدوییدم دور قصر طوری که دیگه صدای دافنه رو نمیشنیدم داشتم به آسمون و ستاره ها نگاه میکردم مثل چی بهم چشمک میزدن و منم بهشون چشمک میزدم و میخندیدم!کم کم داشتم از قصر دور میشدم و به سمت در ورودی میرفتم سرباز ها دم در داشتن از قصر مراقبت میکردن رفتیم نزدیک تر تا ببینمشون....کسی نبود رفتم نزدیک تر تا این که......دیدم سرباز ها خوابیدن رفتم بالا سرشون تا بیدارشون کنم،کلاه های سرباز ها فلزی بودن من از اون بچه هاییم که سر صدا رو دوست دارم یه دسته ی یعصای بزرگ رو گرفتم دستم و روی کلاه زدم!....دنگ.....دنگ.......دنگ.....اصلا از جاشون هم تکون نخوردن از اتاقک اومدم بیرون که ناگهان حس کردم یکی از پشتم داره میاد تا اومدم برگردم دهنم رو با یه دستمال بستن،دستماله خعیلی بوی بدی میداد و کم کم داشتم از هوش میرفتم........)
وقتی که چشمم رو باز کردم دیدم تو ماشینم و با چند مرد که صورتشون رو با ماسک پوشونده بودن تو ماشین بودیم یه نگاهی به خودم انداختم طناب بهم پیچیده بودن،از ترسم گریه ام گرفته بود یکی از اون مرد ها اومد پیشم و گفت:میدونی تو برای ما خعیلی خوش شانسی میاری و همین طور برای ملکه و پادشاه باید با ارزش باشی مگه نه پرنسس کوچولو خدت رو بهمون معرفی میکنی؟؟
تو دهم تف جمع کرده بودم که وقتی طناب رو از جلوی دهنم برداشت بهش تف کنم که ناگهان......
دوستان داستان ادامه داره



دیدگاه ها : نفر از دوستانم خوندن
آخرین ویرایش: دوشنبه 13 مرداد 1393 04:03 ب.ظ